تبليغاتX
دیگه بسه انتظار ....
 


شدیداً ذهنم درگیر است، درگیر درس و کار و آینده ای مجهول و تویی که نیستی یا شاید نمیخواهم که باشی !!

هنوز بلیط نگرفته ام و ساعت پرواز معلوم نیست، ساعت های پایانی انتظار دارد طی میشود. حدود ده روز مانده تا چیدن میوه های چندین ماه تلاش. آخ که اگر این درخت میوه ای نداشته باشد چقدر سخت میتوان دوباره با تقدیر و حکمت کنار آمد...

-- نمیدانم چرا، اما هیچ وقت تا امروز اینقدر نگاهت را خوب حس نمیکردم --

****

راستی امشب فهمیدم چقدر خدا هوایم را داشت که با وجود خواستن های مکررت گفتم نه! و چقدر بیشتر دوستم داشت که تو را با کسی نشانم داد که مطمئن شوم حقیرانی مثل تو برای من بسیار است. احساس برای تو و امثال تو حرام است. دیدی درسم را حفظ بودم و در دام نیفتادم!

خدایا ممنونم که قدر خودم را به من میفهمانی و خیلی زود متوجهم کردی که محمد با این پوچی ها هرگز قیمتی نخواهد شد (با غرور )



+ نوشته شده در  88/05/18ساعت   توسط محمد  | 

باز هم مثل قدیم ها گل های حیاطتان را آب دادم. فواره حوض را روشن کردن و خیلی طولانی درد و دل کردیم اما اینبار در خواب... و چه رویای شیرینی بود آن دقایقی که باز با هم بودیم.

سالم بودی ولی پیرتر شده بودی و زیاد خوشحال به نظر نمی رسیدی!

فدای یک ذره دلسوزیت تمام وجودم٬ که باز نگران خواهر٬ بابا و مامان بودی. و مثل همیشه کیف میکردی که من پسرِ امیر هستم و من هم زیر لب این شعر را میخواندم :

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه٬ بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مساله هاست

 

+ نوشته شده در  88/05/10ساعت   توسط محمد  |