
با او بگو که چه میکشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریم
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
انگار نه انگار که ما خودمان معشوقه چندین بی گناهیم، فعلا عاشقیم و شهید نگاهت!!!
خسته نشده ام، به غرورم هم برنخورده است. اصلا مگر یک عاشق غرور دارد و خسته می شود؟!
مدتهاست صبح را در انتظار یکبار نگاه تو شب میکنم، مدتهاست با خیالت زنده ام و با یادت زندگی میکنم.
محمد با دلی پر از ایمان، امید و شادی هنوز منتظر است و ادامه میدهد....
*****
سلام
شادی از بلاگتون رنگ می گیرد آن هم رنگ سرخ عشق
مانا باشید و شاد
یه پیام خصوصی برای دو سه ثانیه به تپش قلبم ایست داد، فکر کردم تویی ولی نه! اشتباه کردم!!

برای نگفتن آنقدر حرف دارم که زبان حوصله ام سر رفته است
و برای نوشتن نیز آنقدر که قلم میان انگشتانم به خواب رفته است
ایام خوب است و لحظه ها به شادی میگذرد، مهم نیست که مثل کلاغ قصه ها هرچه میرویم به خانه نمیرسیم.
حالا که قرار است هر روز یک جور امتحانم کنی لااقل صبرش را هم بده، چون کم کم دارم کم می آورم.
الهی راضیم به رضایت...

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگو اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
روا بود که چنین بی حساب دل ببیری؟
مکن که مظلمه خلق را جزایی هست
توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
نظر کنند که در کوی ما گدایی هست
زیباترین روزهای عمرم را با افتخار با محرم همراه میکنم و درد دلم را بی حضور شادی بخشت با صاحب دل در میان میگذارم تا تسکینش دهد و واسطه ای شود برای قدم نهادن در بهترین راهها.
قسم به تو که راضیم به رضای تو...