
دلا امشب می باید وضو کرد
و هر نا ممکنی را آرزو کرد
طولانی ترین شب سال بهانه خوبی است برایم تا طولانی تر از هر شب دل به آسمان بسپارم و آرزو کنم رویاهای برزگ و حتی محال را ...
و مثل همیشه پر امید به آینده بنگرم چون تو را دارم، تو که در تمام عمر با تمام وجود حس کردمت.
طلب میکنم سلامتی، آرامش، ایمان، شادی، صبر، صبر، صبر...

نمیدانم از اینکه در بستر بیماری زجر میکشی ناراحت باشم یا از اینکه هنوز نفس میکشی خوشحال، لحظه خداحافظی از یزد و دوران دانشجویی ام هیچ چیز به اندازه اشک های محبت آمیز و مادرانه ات در دلم حک نشد، هرگز لحظه هایی که بوی تو را میدهند را فراموش نمیکنم.
مدتهاست برای سلامتی ات دعا میکنم و اینبار این نوشته را همراه یک صلوات از این راه دور برای تو و برای روح شهدایی میفرستم که هر بار به یادشان می افتادی بی اختیار میگریستی و مطمئنم بی جواب نمی مانم...
***
و قسم به شادی و غم که هر کدام دل را یک جور صیقل میدهند که به یاد تو هم هستم، خیلی خیلی زیاد...

همین یک جواب هم برایم یک دنیا ارزش داشت، مزاحمت تعطیل ...
این روزها چقدر زیباست،
روزهایی غرق در انتظار که هنوز واژه صبر را برایم بخش می کند،
روزهایی با طعم تلخ نامهربانی که هنوز شیرینی لبخند مهربانت را بیادم می آورد،
روزهایی غمگین که هنوز شادی در لحظه لحظه هایش می تازد و می نازد.
حرف دل بر زبان نمی آید...

درد دلی است از برای تو...
این پست را بعد از صدها روز صبر و انتظار که دیگر به غایتش نزدیک میشود مینویسم، شاید دیگر با تار و پودم حس میکنم که شادی و ثروت برای از ما بهتران است. من با امید این روزها را میگذرانم. امید به خواستِ تو هر چند سخت است...
باران این چنین دل مرا بردی، باران دم به دم مرا تو آزردی
باران سرنوشتم را به یاد آور، باران سرگذشتم مکن باور
من غریبی قصه پردازم، چون غریقی غرقه در رازم
گمشدم در غربت دریا، بی نشان و بی هم آوازم
باز هم آمدی تو بر سر راهم، آی عشق میکنی دوباره گمراهم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است، خسته از صدای زنجیر است