تبليغاتX
دیگه بسه انتظار ....
 

من گدا هوس سرو قامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

نمیدانم چند صد روز بود که منتظر بودم، منتظر همین امروز...

اینکه چه شد محمد یکدفعه منتظر این روز ماند نمیدانم،

اینکه چه شد که از خیلی واقعیت ها گذشت و در خیال خودش پرواز کرد نمیدانم،

 اینکه چه شد اینهمه فاصله را ندید را هم نمیدانم،

ولی حالا میدانم که فهمیده فاصله اینقدر رویایی است که حد و حساب ندارد.

خدایا شکر، هرچه تو بخواهی. بدون گله،

من که داشتم فراموش میکردم این در و تخته جور کردنت فقط زنگی بود که چشمان خواب آلود را هشیار کرد و بدخوابش کرد.حالا که بیدار شده لالایی اش با خودت...

 

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت   توسط محمد  |