
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به دراز نای سالی
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
دل گرفته ...
انگار نفسم دارد بند می آید، فعلا از محمد صبور و همیشه شنونده خبری نیست، از محمد مرموز و عجیب و غریب هم خبری نیست. چشم ها را میبندم، طولی نمیکشد که خودشان باز می شوند، سرم را بالا میگیرم و دوباره می بندمشان. اول چشم راستم می بارد و برای اینکه تنها نباشد چشم چپ هم همراهیش میکند. چند دقیقه که میگذرد دیگر فرمان عقل اطاعت نمیشود و قلب حکم به شدت بارش میدهد و فریادی با شکایت...
از تمام نا عدالتی ها و بی انصافی ها لبریزم، از تمام داستان هایی که شروع یا پایانش ختم به تقدیر میشود بیزارم.
الهی شکر...


سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست ...
بعد از یک ماه اتفاق های جور و واجور، اینهمه شیرینی و تلخی، حرفِ دل برای نوشتن زیاد بود اما فکر کنم سکوت بهترین جوابی است که میشود نوشت برای این روزگار که سر و تهش را بزنی تقدیر از آن میماند. خوش بین باشی و با کلاس مجبوری بگویی خیر همین بوده و کمی بدبین باشی فحش میکشی به اول تا آخر دنیا. فقط کلاست میاید پایین در عوض نفس راحتی میکشی ...