
بر خیز ای ساقی بیا
ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود
پیش آی خندان ساقیا ...

نمیدانم چرا دلم یک آغاز میخواهد !!!
آغاز دورانی سراسر شور و اشتیاق، دورانی سر تا پا غرق در حس زیبای دوست داشتن.
آغاز یک رویای شیرین که وقتی چشم باز کنم ببینم رویا بوده اما خواب نبودم و همه چیز حقیقت داشته و دارد ...
طلب میکنم راه خیر و صلاح حتی اگر تا ابد به رویایم نرسم...

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست!!!
این نوشته را بدون هیچ مناسبتی در جمعه آغشته به انتظار تقدیم میکنم به تو که انتظارم، قلبم و ذره ذره وجودم مدیون به توست. به تویی که چند وقتی است مهمان نوشته هایم هستی.
و مگر میشود جبران کرد دریای بی کران مهربانی و دلسوزیت را جز به حرف!!
دوستت دارم مادر...