تبليغاتX
دیگه بسه انتظار ....
 

اینقدر وقتها میشد که میخواستم فقط چند دقیقه مهمانت شوم تا از داغ دل و رنج روح خودم را خالی کنم اما نه رویم میشد صدایت کنم و نه رویم میشد نگاهم کنی.

و حالا خودت مهمانم کرده ای. وای چه بزمی به راه بیاندازم. اینقدر شب را سحر کنم، اینقدر آرام کرده هایم را مرور کنم و برای تک تک آنها عذر بخواهم که به حرمت مهمان بودنم رحمی کنی و بگذری.

خودت میدانی همه چیز را، دلم تنگ است...

 

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت   توسط محمد  | 

یادش بخیر آن وقتها بیشتر شکرگذار خدا بودم، یادش بخیر وقتی فارغ از این تفاوتها بودم، جدا چقدر آسوده تر و بی غم عمر میگذشت. یادش بخیر حتی لحظه ای هم فکر نمیکردم چرا باید یکی نافش را با درد ببرند و یکی را بی دردی! یادش بخیر انگار در این باغ نبودم،نه به دنیای هزار رنگ بی دردان فکر میکردم و نه به دنیای سیاه و سفید با دردان...

بیچاره (دردمند را میگویم) هر وقت به نوایی هم میرسد و هر هزار سال یکبار لبخندی به لبش مینشیند باید منتظر هق هق طولانی باشد. چرا!!!! چون مردم چشم میزنند. ببینم چرا به این مرفهان بی درد که زیر کولر لم میدهند و شکم گنده میکنند و بخور و بخواب باید تجربه کنند و مایه داری، کسی چشم نمیزند. آن وقت به آن پا پتی بدبخت که بعد از چهل سال جان کندن یک پله سعود میکند آنچنان چشمی میزنند که باقی عمر در اندوهش میماند تا بمیرد.

میدانی از چه گُر میگیرم؟ اینکه میگویند حکمتت این است

فدای حکمت و عدالت و مهربانیت اما انطافا این چه رسمیست!

نیمه شعبان داد میخواهم به دادم برس...مولود موعود مبارک

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت   توسط محمد  |