
ای عشق اگر هنوز وقت آن نرسیده که مرا به بزمت دعوت کنی، همان بزمی که عاشقان همه از مستی اش میگویند، چه آنها که پیروز شدند و چه آنها که خود را به ظاهر شکست خورده دیدند، باز منتظر می مانم ...
قسم از هوا گرفتم که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی
نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی
چه غم اوفتاده ای را که تواند احتیالی
همه عمر در فراغت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

در اینکه عاشقانه دوستم داری و وقتی نگاهم میکنی چشمانت برق میزند از شوق شک ندارم، از اینکه دوستت دارم و برای دلخوشیت از نفس کشیدن هم میگذرم شک نکن.
اما دلم لک زده برای درد و دل آنچنانی. نمیدانی چقدر چشمان انتظارم را دوخته ام به فرصتی تا بنشینیم روبروی هم و بدون هیچ سوء تفاهمی تمام حرفهای دلمان را مثل پدر و پسر بهم بگوییم. تو بگویی . من بشنوم، سنگ صبورت شوم تا از تمام ناخوشی ها و نارضایتی های زندگیت برایم بگویی و بعد هم من بگویم و تک تک سوالهایم را بپرسم. سوالهایی که بعد از گذشت اینهمه سال هنوز هم جوابی برایش پیدا نکرده ام. اینقدر حرفها در دلم مانده و اینقدر سوالها در ذهنم مانده که هیچ کسی جز خودت نمیتواند جوابی برایش آماده کند.
الگوی خود ساختگی و تلاش روزت مبارک...