
بگذار منم خودم رو شریکت کنم و تو شب تولدت باهات هم قدم بشم. بگذار منم به خاطر آزادیت اشک بریزم و به خاطر سالروز تولدت قهقه. بگذار منم چند دقیقه خودم رو به جات بذارم و یه هق هق کوچولو بزنم، بعد هم معصومانه به آسمون نگاهمو بدوزم و با رضایت بگم حکم آنچه تو فرمایی. بگذار آهنگ وبلاگمو بارها و بارها گوش بدم و با خدا درد و دلی کنم. یادته گفتم باهاش قول و قراری گذاشتم. دیدی چقدر بزرگ بود!!
اینقدر دوست داشتم امشب خونه بودم و باهمدیگه درد و دل میکردیم که نگو. اینقدر میخواستم رو در رو مینشستیم، تو میگفتی و من میشنیدم و مثل همیشه آخرش موعظه رو شروع میکردم.
نمیدونی چقدر خوشحالم. از تولدت، از آزادیت، از صبرت و از بلند شدن تا اوج گرفتنت. میدونم امشب ماه از خجالت خودشو مخفی میکنه تا خوش قلب ترین خواهر دنیا متولد بشه.امشب دو تا نماز واجب میخونم. یکی نماز آیات یکی هم نماز شکر...
صمیمانه ترین و ساده ترین تبریک ها رو بهت میگم. آروز میکنم دنیای زیبا و آخرت زیبا تری داشته باشی. بدون دوستت دارم و به وجودت تو خانواده افتخار میکنم.
اللهم عجل لولیک الفرج

بعد از حدود یک ماه دوباره هوس کردم به بهشتم سری برنم و از فرشته هایش حالی بپرسم. اینبار نه برای کمک به دیگری بلکه فقط و فقط برای کمک به روحم به آنجا رفتم. میخواستم آرام گیرم با یاد خدا،میخواستم در ذهنم پروازی که ندیدم را تجسم کنم.
به سختی ولی با نام مهدی در را باز کردم و مثل همیشه قبل از هر چیزی رفتم پشت پنجره و به سقف آسمان چشم دوختم. عجیب بود همیشه یک ستاره،پر نور تر از بقیه بود ولی اینبار دوتا شده بودند. یکی ستاره همیشگی بود و دیگری سبک بال خودم که از همان چشمک ها میزد...
غرق در ذهن بودم که همان سرفه ها که تا لیوان آبی سر نکشد فرو نمی نشیند را شنیدم. برگشتم، لیوان را پر از آب کردم. جوان تر بود و بدحال تر. آب را که نوشید انگشتری که امانت در دستم بود را دراوردم و گفتم این معجزه و تبرک است. نگاهش کرد، روی چشمانش گذاشت، بوسید و در حالی که اشک در چشمش حلقه زده بود گفت یا حسین شهید، فقط شهادت....