
کوه پرسيد ز رود
زير اين سقف کبود
راز ماندن در چيست ؟
گفت: دررفتن من
کوه پرسيد :و من؟
گفت :در ماندن تو
بلبلي گفت:ومن؟
خنده اي کرد و گفت:
در غزلخواني تو
آه از آن آبادي
که در آن کوه رود
رود مرداب شود
ودر آن بلبل سر گشته سرش را به گريبان ببرد
ونخواند ديگر
من و تو بلبل و کوه و روديم
راز ماندن جز
در خواندن من، ماندن تو، رفتن ياران سفر کرده ي مان نيست "بدان"
کنار پنجره آسمان باراني
در امتداد خيس لحظه هاي رويايي
سکوت ... باور يک عشق
يک بهانه ي خوب
در اين پريشاني روز هاي بيداري
تو در کلام و واژه طلوع کرده اي
آري ..
براي اين خسته حرفي از غزل داري
تو از تبار سپيد و من از ديار سياه
تو نبض تپش هاي بي صدا در خواب
دلم گرقت از اين غروب تنهايي
بخار گرفته پنجره ها .. بگو که مي آيي
شب تاره، بی قراره، دلی که چاره نداره
نفسم مونده تو سینه، چشم من به راه یاره
مثل ابر بارون میباره، جونمو نگه میدارم
تا بیاد داداش حسینم، سرمو رو پاش بذارم
افتاده لرزه به دستم، رو همه چشامو بستم
تا حسین بیاد بگیره، بوسه از سر شکستم

نهم بهمن دیگری هم رسید و یک سال دیگر هم از عمرم گذشت. نهم بهمنی که برایم هزاران هزار خاطره در خود جای داده، هم شیرین شیرین و هم تلخ تلخ. نهم بهمنی که همیشه دوستش دارم چون برای یک بار هم که شده در سال کرده ها و نکرده هایم را مرور میکنم.
و اما اینبار هدیه آسمانی طلب میکنم از خدای خویش...
مگر میشود زمین و زمان دست به دست هم بدهد تا روز تولدم با تاسوعای حسین یکی شود و از این ماجرا ساده بگذرم. مگر میشود این ماجرا را یک اتفاق بدانم!!
خدایا به حق حسین ایمان از دست داده ام را به من بازگردان تا با آن کارستانی کنم با وجود خویش، مهربانی، گذشت، شجاعت، صبر، هدیه لبخند در سخت ترین شرایط، اینها همه زیبایند به من هم عطا کن....