
هر مرده زنده میشود از ذکر یا حسین
ارباب ما معلم عیسی بن مریم است
عیسی اگر درآخر عمرش به عرش رفت
قنداقه حسین شرف عرش اعظم است
با یوسفش مقایسه کردند نگار گفت
آن شاه مصر باشد و این شاه عالم است
باشد قرار و وعده ما جنت الحسین
دنیا برای سینه زدن٬ جایمان کم است
اینبار در جمعه ای که فکرم به هر جایی و هر کسی پیوند خورد جز یاد انتظار مینویسم محرم...
مینویسم محرم تا یادم بیاید خیلی وقت است نگین سبز عالم را حتی به یاد هم نیاورده ام. حتما گذاشته ام نو بماند یا شاید هم میخواستم به عالم فانیم بیشتر برسم. مینویسم محرم تا یادم بیاید دنیا دنیا فاصله گرفته ام از عشق دوست و دریا دریا فاصله گرفته ام از عالم دل دادن و جانی دوباره گرفتن. مینویسم محرم تا یادم بیاید خیلی وقت است به بهانه شعور و فرهنگ اشکی برایش نریخته ام، اشک ریختن که پیش کش چشمانم سینه زنی هم نکرده ام. سینه زنی هم پیش کش دستان و سینه ام حتی ادای سینه زنی هم در نیاورده ام. مینویسم محرم تا یادم بیاید با همان مچ بند پارچه ای سبز که با یک عهد ساده به مچم میبستم چه روزگاری داشتم و به چه روزگاری رسیده ام...
راستی من که برای ظلم کردن لحظه ای وقت تلف نکرده ام حالا میخواهم برای مظلومیتش درنگ کنم ؟؟؟

ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست
رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست
بر گرفتيم دل از غير تو جانا امّا
دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست
تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه
زغم عالم هستى همه رستيم اى دوست
جلوه كن جلوه، ای دلبر يكتا كه دگر
شيشه صبر و تحمّل بشكستيم اى دوست

خیلی آرام و با احتیاط درب اطاقش را باز کردم و وارد شدم. چراغ اطاق خاموش بود اما از بیرون به داخل کمی نور افتاده بود. رفتم کنار پنجره و به آسمان خیره شدم، غوغایی از ستارگان بود که همچون زیباترین چراغها به آسمان روشنایی خاصی بخشیده بود. داشتم از میان اینهمه ستاره به دنبال پرنورترین میگشتم که یکدفعه گفت سلام. فکر نمیکرم بیدار باشد برگشتم و گفتم سلام. لبخندی زد و گفت امشب خوابم نمیبرد، خیلی وقت است منتظرت بودم. جلوتر رفتم و گفتم ببخشد مثل همیشه کارهایم را دقیقه آخر انجام دادم و دیر رسیدم. با دو دستش دست راستم را گرفت و خندید. هنوز چهره اش به خنده گرم نشده بود که به سرفه افتاد. زیر سرش را کمی بلند کردم و لیوان آبی به دستش دادم. به محض اینکه سرفه اش بند آمد شروع کرد به گفتن خاطراتی از خانواده، دوستان و روزگار سخت جبهه. و برای چندمین بار اشک در چشمانش حلقه زد. و بعد هم شروع کرد به تشکر و اینکه اگر تو نبودی چه و چه ...
دوست نداشتم ادامه دهد به بهانه هوای سرد حرفش را عوض کردم. نمیدانم چه شده بود که اینقدر چهره اش مطمئن به نظر میرسید. سوال کرد فردا جمعه است نه؟ جواب دادم بله قربان، همان روز سبز انتظار. باز هم لبخندی زد و گفت برای من که انتظار تمام شده. یک لحظه دلم ریخت و با کنجکاوی نگاهش کردم. با همان حالتهای همیشگی چشمکی زد و انگشترش را از دستش دراورد و گفت این هم یک یادگاری. عجیب بود بدون اینکه حرفی بزنم گرفتم و گذاشتم در جیبم.
یک ساعتی گذشت، قران خواندنش گل کرده بود و تمامی نداشت. از اطاق رفتم بیرون. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای بوق ممتد دستگاه شنیده شد، همه با اظطراب به داخل رفتند. نمیتوانستم قدم از قدم بردارم فقط داخل را نگاه میکردم. گویا هنوز به آنجا نرسیده بودم که پرواز را ببینم. داخل که شدم خودش نبود، قرانش باز بود و ابتدای صفحه نوشته بود :
یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد، نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم، نه !
ولی برای عده ای چه خوب شد، نیامدی !!!

دل پری داشت، از زمین و زمان گله کرد، از گذشته گفت و افسوس خورد و از حال ابراز ناخرسندی کرد.
خیلی خواستم به چشمانم فشار بیاورم تا رنگ همان نگاه ها که در این مواقع به چشمانم میبخشی بگیرد تا آرام کند وجود نا آرامش را، اما نشد. خیلی خواستم به زبانم فشار بیاورم تا بر آن از همان جملات امیدوارانه که تو به آن میبخشی جاری شود تا امید دهد وجود نا امیدش را، اما نشد. به سکوت پناه آوردم و دیدم اینبار سکوت از توست تا مرحمی باشد برای وجود خستگانت. و با همین سکوت آرام آرام شد ....
خدایا میخواهم همچون دریایی باشم و هرگز پر نگردم تا جای دهم آبهای زلال که از چشمان بندگانت بیرون میاید.
خدایا جمعه دیگری هم که از ابتدا تا انتهایش آغشته به انتظار بود گذشت اما نیامد. پس ما که ما خسته ایم و دل شکسته ایم چه؟؟؟
شکر برای روزهای خوش و بسیار شاد که برایم آماده کرده ای، دوستت دارم...