
جمعه دیگری هم گذشت،
جمعه ای که لحظات زیبایی را در خود جای داد و برای همیشه خاطراتش باقی ماند. جمعه ای که با خانواده ای ساده و خودمانی گذشت آنهم در روستایی پر از برف که بارها و بارها تجسم کردم شاید این مناظر زیبا گوشه ای از بهشت باشد.
فارغ از دنیا بودم همه چیز را برای چند ساعتی فراموش کرده بودم. انگار نه انگار این ماهها و هفته ها را چگونه گذرانده بودم. گاهی فکر خانواده ام بودم و جایشان را در سپیدی برف سبز میکردم و بس ...
خدایا ناشکری هایم را ببخش بارها به دنیا و روزگارم طعنه زده ام اما غافل از خوشی هایی که داشتم بودم آن را هم تو ببخش. بگذار من هم با صداقت و سادگی شکر گذارت باشم تا بدانی همه حال حتی در خوشی ها هم تنها تو را دارم. و از تو آرزوی روزگاران خوش و پر امید برای این خانواده پر از مهر میکنم ....
میخوام تنهای تنها باهات خلوت کنم و دلم رو از قید و بند این دنیای لعنتی رها کنم. نه اصلا چرا به دنیا لعنت بفرستم لعنت به خودم با اینهمه گناه. گناه هایی که روز به روز داره بزرگتر و بیشتر میشه. خدایا فکر کنم تو این یکی امتحانت هم دارم شکست میخورم. خدایا من که از اول امتحان با یاد تو شروع کردم، من که اینهمه خدا خدا کردم، با اجازه خودت قلمم رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم. میبینی هنوز سوال اول رو کامل جواب ندادم میخوام جا بزنم. میبینی چه راحت میخوام عهدی که باهات بستم رو بشکنم.
بذار اینبار دیگه کور بودن رو آرزو کنم تا دیگه نتونم ظاهر رو ببینم و یکی یکی امتحانات رو خراب کنم.
خدایا این بار هم تنهام، هیچ کس حتی برای چند کلمه حرف هم ندارم. میدونی که قدم هام جزو سست ترین قدم ها بین بنده هاته، کمکم نکنی بدجوری از هم میپاشم. یه دعا با اشک و بعد آرامش با یاد تو :
اهدنا الصراط المستقیم
الصراط الذین انعمت علیهم
غیر المغضوب علیهم و الضالین ....

تمام غم ها و دلواپسی هایتان را به قلب من بسپارید،
خالی شوید از هر چه بدی است،
با کسی قرارداد بسته ام تا همه آنها را به جهنم ببرد،
آری، با شیطان هم میشود معامله کرد ....
تا ما اهل انتظاریم
جمعمون سرد و کسل نیست
جمعه روز خوب عشقه
روز تعطیلی دل نیست
بعد از ۲ ماه دوباره وقت آن را پیدا کردم که به تهران و خانه برگردم. هر چند که عمر سفر کوتاه است اما شیرینی خاصی دارد و انگار وقت بازگشت است ....
امروز روز تعطیلی دل های آغشته به انتظار نیست، میخواهم چشمانم را ببندم و دستانم را به سویت بلند کنم و بدون ذره ای تردید همه آنچه را که طلب کرده ام در دستانم لمس کنم و خوشحال چشمهایم را باز کنم.
خدایا طلب میکنم دلی صاف و ساده، دلی مملو از امید و انتظار، طلب میکنم دلی مهربان و پر ایمان که با آن بتوانم نقش سنگ صبور را برای دیگران ایفا کنم. خدایا طلب میکنم گوشی برای شنیدن دردهای دیگران، دردهایی که هزاران بار شاید شنیده باشم، تفکر کرده باشم و حتی برایشان اشک هم ریخته باشم. خدایا طلب مبکنم چشمهایی که با آن آرامش دهم به دیگران و آنچنان نگاهشان کنم که فکر کنند بی آزارترین نگاه به سویشان روانه رفته. چشمانی که وقتی به آن نگاه میکنند و حرف میزنند بگویند آنچه را که در دلهایشان به سنگی از درد تبدیل شده.خدایا طلب میکنم وجودی بزرگ و پر عظمت. اینقدر بزرگ که تمام کوه های غم، تمام سیل های خشم و تمام طوفان های درد دیگران را در خود جای دهد...
راستی خدای خوبم یادم رفت بگویم : به خاطر این نعمت های بزرگ و زیبایت قبلا سپاس گذارم
به آبانی که تا نیمه، خودش گرم بود و گرمای عشق سرمای نیمه بعدی را محو کرد.
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم. نگاه پر امیدم را نا امید مکن ....
و یک دعا برای جمعه ای آغشته به انتظار:
اگر حجاب ظهورت وجود تار من است
به حق زینب خدا کند که بمیرم