سفر کن سفر آغاز کن
دانه هاي باران زنده اند
خود را به زلاله آبها بسپار
و سفر زندگي خودت را ادامه بده
هر کس خوشبختي خود را داراست
و دنياي زيباي خود را خواهد ساخت
اي گلها، بارور شويد
اي چکاوکها، اي سنجاقکها، پرواز کنيد
اي باد، درختان جنگل منتظر دستهاي نوازشگر تو هستند
آسمان آبي بالاي سرت
ودرياي آبي زير پايت
به خودت اطمينان داشته باش، و به فرداي خودت .....

خدایا دلم برای یه درد و دل درست حسابی باهات تنگ شده. میخوام چند ساعتی نگام کنی. تو که همیشه هوامو داشتی، تو بدترین شرایط کمکم کردی. میدونم، میدونم چند وقته ننشستم باهات حرف بزنم. میدونم زیادی گناه کردم. میدونم قلبم رو سیاه و سیاه تر کردم. با همه اینا نمیخوام سرمو پایین بندازم. میخوام تو رو که خیلی وقته ندیدم و از یادت غافل بودم خوب نگاه کنم. میخوام اینقدر باهات حرف بزنم، اینقدر عقده های دلمو تو این شب انتظار بیرون بریزم که راحت راحت بخوابم. اما قول میدم واسه خودم چیزی نخوام، باور کن واسه خودم نیست.
ببین، ببین خدایا اشکام داره میاد. خیلی وقته صورتم رو تر نکرده بودن. به همین اشکام قسم واسه خودم هیچی نمیگم. واسه یکی از پاکترین بنده هات اومدم گدایی. میخوام قسمت بدم به قلب پاکش، به دل نازنینش و به اون نگاه معصومش که هر چی صلاحش هست رو جلو راهش بگذاری. نمیدونم چه دعایی بکنم که خیلی مقرب باشه، نه در این حد هستم که مقرب تو بشم و نه بلدم. اما یادت باشه خیلی امیدوارش کردم به تو. گفتم خدایی داری که اگه دل بهش بدی دلتو برگشت نمیزنه. خودت میدونی که جز تو کسی نمیتونه کمکش کنه. نگذار بیشتر از این طعم پستی و نامردی رو بچشه.
خدایا مثل همیشه و با تمام وجودم، محکم و قوی ایستادم و امید به تو دارم. به تویی که هزاران دفعه با تک تک سلولای بدنم لمست کردم. به مهدی قسم که دوستت دارم بدون هیچ چشم داشتی. تو همیشه خدای مهربون منی ...
منتظران را به لب آمد نفس
ای شه خوبان تو به فریاد رس
ما همه موریم، سلیمان تو باش
ما همه جسمیم، بیا جان تو باش
در جمعه شبی آرام و واقعا لطیف،
با هوایی خنک و نه چندان سرد،
و با دلی پر از امید به آمدن مقدس ترین و پاک ترین بشر زنده دنیا
برای پایان انتظار .....
ملیسای مهربون بابت ذخیره این نوشته ها از وبلاگم که حذف شد ممنون، برای شروع دوباره کارم رو خیلی راحت کرد.