زندگی را از خود نگیر، تو چه بخواهی و چه نخواهی زنده ای و زندگی کردن حق توست.
راستی دوست داری فردا چه رنگی باشد؟ درست است، هر رنگی که تو بخواهی همان میشود. فقط یادت باشد لحظه هایت را عاشقانه رنگ آمیزی کنی !!!
پنجره را بگشا. آن طرف را نگاه کن، آن طرف آسمان را میگویم. آن هشت رنگ رنگین کمان را می بینی؟ تعجب نکن اگر تو بخواهی رنگین کمان هشت رنگ هم میشود. فقط کافی است که تو بخواهی پس این آزادی را از خود نگیر.
از همین امروز شروع کن هیچ وقت دیر نیست. برای آفتاب یک کارت دعوت بفرست، مطمئن باش اگر تو یک بار او را دعوت کنی بار دیگر اوست که تو را به مهمانی فرا میخواند.
خیلی سخت گذشت اما هر چه بود گذشت و گذشت. شدت هجوم نارفیقان کمتر شد و بعد از مدتی تک تک و جدا جدا گفتند اشتباه کردیم، زود قضاوت کردیم. از ما راضی باش، پشت سرت بد گفتیم، تهمت زدیم و گاه گاهی یک کلاغ چهل کلاغ کردیم، بسته به موقعیت پیاز داغش را هم اضافه کردیم. تا توانستیم کوبیدیم و هر بار بدتر از بار قبل.
گفتم عیبی ندارد، من از اول با شما معامله نمیکردم. نیت و درونم چیز دیگری بود. تازه اینقدر این معامله شیرین بود که به ۱۰ برابر قیمت رسیدم. میخواستم اثبات کنم قوی تر آن چیزی هستم که برای موجودات عجیبی چون شما بی توان شده باشم، با اینکه نمیخواستم اما صدایم لرزید و آهی از اعماق وجود خسته ام بیرون آمد.
بلافاصله باز گفتم مهم نیست ، اما شما را به خدا دیگر آبروی کسی را بی دلیل نریزید.
دقیقا یک سال از شروع ماجرا گذشت، بخشیدم تا بخشیده شوم، گذشتم تا بگذرد. با تمام الطاف تلخ و کوبنده تان، با تمام محبت های برنده و تیزتان هنوز هم نمیگویم از شما متنفرم. میگویم دوستتان دارم اما اینبار در حد صفر.... ای نا رفیقان ظاهر پرست شما را به خیر و ما را به سلامت !!
(تقدیم به گروهی از دوستان که لحظات شیرین دانشگاه رو برام تلخ کردن. به خصوص پسری که ماجرا رو شروع کرد و دختری که هر روز آتش رو شعله ور تر کرد)
اگر تو امروز، آسمان را آبی میبینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین
با یه حس زیبا و یه خرده عجیب ،
با توکل به خدا و ذکر نام موعود دوست داشتنی ،
و با شادی و هزاران هزار انرژی مثبت
سلام ....